رضا قليخان هدايت

2047

مجمع الفصحاء ( فارسي )

گهى دميده شود بر سرش بنفشه‌ستان * گهى شكفته شود بر تنش شقايق‌زار گهى چو ابر كه سرخى پذيرد از خورشيد * گهى چو مهر كه زردى پذيرد از كهسار گهى فشاند بر خاك قطرهء زرين * گهى ستاره فرستد بر آسمان به قطار چنان كه جوهر او بر زمين سوار شد است * شد است بخت خداوند بر سپهر سوار و له ايضا مستى و عاشقى و جوانى و نوبهار * آن را خوش است كز بر او دور نيست يار مسكين كسى كه عاشق و زار و جوان بود * وز يار خويش دور بود وقت نوبهار و له آن زلف مشكبار بر آن روى چون بهار * گر كوته است كوتهى از وى عجب مدار شب در بهار روى كند سوى كوتهى * آن زلف چون شب آمد و آن روى چون بهار گفتم رسن كنم من از آن زلف تا مگر * دل را كشم ز چاه زنخدان آن نگار با من ستيزه كرد و سرش را بريده كرد * گفتا برو دل از چه من بىرسن برآر در پيش گوش او سر زلفش حجاب بود * برداشت او حجاب سر زلف تابدار تا بىحجاب شعر من آيد به گوش او * در جشن سال و گردش عيد بزرگوار در مرثيهء فوت سلطان ملكشاه سلجوقى و نظام الملك شغل دولت بىخطر شد كار ملت با خطر * تا تهى شد دولت و ملت ز شاه دادگر مردمان گفتند شوريد است شوال اى عجب * بود ازين معنى دل معنىشناسان را خبر در يكى مه شد به فردوس برين دستور پير * شاه برنا از پس او رفت در ماه دگر